جستجو

 

حساس ترین لحظه زندگی

چهارشنبه 3 خرداد 1391   04:09 ب.ظ

سلام
الان که دارم این مطلبو می نویسم در حساس ترین لحظات زندگیمم.مامانم رفته دکتر تا دکتر تشخیص نهایی علت بیماریشو بهش بگه.می تونه یه علت خیلی وحشتناک و بد داشته باشه یا این که دکتر بگه چیز مهمی نیس برین.خیلی خیلی دعا کنین.خیلی خیلی
ممنون


نوشته شده توسط : مریم گلی

یه دزد واقعی ...

سه شنبه 19 اردیبهشت 1391   07:28 ب.ظ

بعد از مدت ها سلام
دیروز حدود ساعت 12 ظهر بود که داشتم تو خونه با خیال راحت راه می رفتم. رفتم گوشیمو بزارم تو اتاقم که صدا جیغ زن داداشم از تو حیاط اومد.(داداشم اینا طبقه بالا خونمون زندگی می کنن.خونمون 2 طبقس) و همزمان باهاش صدا یه مردی که داره حرف می زنه و با سرعت از پله ها میاد پایین.من با تمام نیرویی که داشتم و بدون توجه به این که حالا یه تی شرت آستین کوتاه و شلوارک تنمه خودمو به در خونه رسوندم.درو باز کردم و دیدم یه پسر کچل ک کلاه زده از پله ها باسرعت چن تا پله آخرو اومد پایین و زنداداشم هنوز داره جیغ می زنه .اون موقع بود که مطمئن شدم قضیه یه دزده واقعیه.با یه روش زنانه برای دفاع از زنداداشم داد زدم و به دزده گفتم برو بیرون .بعد که به خودم اومدم دیدم با چه سرو وضعی اومدم بیرون زودی درو بستم و صدای دزده رو شنیدم که به زنداداشم گفت:آجی چرا انقد ترسیدی؟گربه که ترس نداره.خب دیگه آجی من برم!!!!
من که پشت در ایستاده بودم تازه فهمیدم که این پسره محمد ،داداش زن داداشم بوده که تازه سرشو کچل کرده و کلاه سرش بود و من اصلا نشناختمش و واقعا فک کردم دزده.و اون قضیه اصلی گربه بوده که از تو باغچه میپره جلوپا زنداداشم و می ره سمت محمد و باعث می شه زن داداشم انقد جیغ بزنه.

فعلا...


نوشته شده توسط : مریم گلی

خاطره نوشتن،خوب یا بد؟

شنبه 22 بهمن 1390   02:27 ق.ظ

به نام خدا و به یاد خدا
سلام
کوچیک که بودم (حالا اگه داداشم بود می گف:حالا ینی فک می کنی بزرگ شدی!!؟!) همیشه یه دفترچه خاطرات داشتم که می دادم به معلمام واسم خاطره بنویسن از همون جا شد که نام مستعار من شد مریم گلی.قضیش این شکلیه که مشاور مدرسه راهنماییم توی دفتر خاطراتم اینجوری نوشت:
مریم گلی
تو که گلی هستی در بوستان زندگی،طراوت و عطر و زیباییت را به همگان ببخش و با وجود خویش فضا را عطر آگین نما.
سربلند ، پیروز و موفق باشی.

از خوندن این خاطره هام واقعا لذت می برم ولی گاهی اشک تو چشام جمع می شه و حسابی دلم هوای کوچیکیامو می کنه.یاد اون مدرسه هایی که بودم،یاد کلاس پنجم که برای اولین بار و آخرین بار در دوران تحصیلم معلم از کلاس انداختم بیرون،یاد روزی که بهم خبر قبول شدنم تو تیزهوشانو دادن و هزاران خاطره دیگه
خلاصه این که بیش تر از این که خوشحال شم،از این که عمرم داره به همین آسونی می گذره ناراحت می شم.
مدت هاس تو فکر اینم که خاطره روزهای زندگیمو تویه یه سالنامه بنویسم وقتی هم 13-14 ساله بودم یه بار این کارو تجربه کردم وقتی می خواستیم بریم سفر به اصرار بابام شروع کردم به نوشتن ماجراهایی که تو سفر برام اتفاق می افته ولی به 1 صفحه نکشید که احساس کردم کار بی خودیه و دیگه ننوشتم.اون برگهه هم گم شد تا 5-6 سال بعدش!وقتی دیدمشو خوندمش بازم همون حس قبلی باعث شد که پارش کنمو دور بریزمش.ولی حالا که می بینم سال های اوج جوونیم داره می گذره دوس دارم بنویسم ولی هنوز به خوب یا بی خود بودن این کار پی نبردم بازم می ترسم بیش تر از این که از نوشته هام استفاده کنم از این که عمرم داره می گذره ناراحت شم.
پینوشت:پنجشنبه رفتیم خونه دوست گلم سحر .واقعا خوش گذشت.یه مهمونی کوچولو که باعث شد با یکی از دوستامون که 2 سال بود ندیده بودیمش کلی بگیمو بخندیم.
 


نوشته شده توسط : مریم گلی

تولدت مبارک

چهارشنبه 5 بهمن 1390   12:25 ق.ظ

به نام خدا و به یاد خدا
سلام سلام صدتا سلام هزار و سیصد  تا سلام
دیروز تولد 1 ماهگی سمانه ،دخمل خواهرم بود
منم چون روز تفلدش سرم خیلی شولوغ بود تصمیم گرفتم امروز به جاش این جا تفلد بگیرم

سمانه جون تولدت مبارک


http://www.myup.ir/images/82349314808912518298.jpg





پینوشت:تا 12 هم امتحان دارم تا حالا هم 3 تا از نمره هامونو زدن خدا رو شکر خوب شدن.

فعلا...


نوشته شده توسط : مریم گلی

سلام خدا

شنبه 17 دی 1390   01:18 ق.ظ

به نام خدا و به یاد خدا
خسته و کوفته رفت رو تختش خوابیدو تمام افکاری که چندین روز بود اذیتش می کردنو مرور کرد.
بعد از کلی فکر کردن تو همون نیمه های شب شرو کرد با خدا حرف زدن:
سلام خدا
سلام خدای مهربون
سلام خدای تمام آدما و تمام پرنده ها و تمام ...
خدایا خستم ،خسته ی خسته
اندازه تموم دنیا خستم
نمی خوام بگم کم آوردم ولی ...
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن
خدایا صدامو می شنوی؟
خدایا صدامو می شنوی؟
و همین لحظه ها بود که بغض گلوشو گرفتو دیگه نتونس چیزی بگه
اشکاش یواش یواش پایین میومدن
.
.
.
.
.
خدایا می دونم صدامو می شنوی می دونم داری به تک تک حرفام گوش می دی
خدایا به جز تو هیچ کسو ندارم،خودت کمکم کن


نوشته شده توسط : مریم گلی

یاحسین...

دوشنبه 14 آذر 1390   11:56 ب.ظ

السلام علی الحسین

وعلى علی بن الحسین

وعلى أولاد الحسین

وعلى أصحاب الحسین

http://www.img4up.com/up2/712217143314372.jpg


نوشته شده توسط : مریم گلی

این نیز بگذرد...

شنبه 5 آذر 1390   01:13 ق.ظ

به نام خدا و به یاد خدا
از دیروز می خواستم آپ کنم و حرف های زیادی واسه گفتن داشتم.می خواستم از سفر نامه سفر اول بنویسم می خواستم از سفر بعدیش که واسمون پیش اومد بنویسم حتی عنوانشم مشخص کرده بودم ولی امروز یه اتفاقی افتاد که به کلی حالمو گرفت.یا می خوابیدم یا گریه می کردم.اصولا دختر احساساتیی نیستم و با مسائل کاملا منطقی برخورد می کنم ولی این سری واقعا دلم گرفت.تا حالا زندگیم این شکلی نشده بود و هیچ وخ فک نمی کردم این شکلی شه.دو سه روز بود که مامانم حالش خوب نبود krank01.gifتا امروز که رفت دکتر و دکتر بهش گفت که یک هفته باید بستری شه.حالا مریم گلی و باباش فقط تو خونن و مریم گلی شده خانوم خونه
شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خدا رو شکر که بابام حالش خوب شد(از برکت دعاهاتون)

پینوشت1:واسه مامان مریم گلی حسابی دعا کنین آخه مریم گلی خیلی دوسش داره
پینوشت2:واقعا نمی دونم کی درس بخونم...
پینوشت3:از راهنمایی هاتون تو پست قبلی هم خیلی ممنونم

فعلا...


نوشته شده توسط : مریم گلی

تغذیه سالم داشته باشیم(1)

پنجشنبه 19 آبان 1390   02:26 ب.ظ

به نام خدا و به یاد خدا
1.سعی کنید هنگام سالاد درست کردن از مواد با رنگ های متنوع استفاده کنید مثلا از کاهو ،کلم سفید،کلم بنفش،گوجه،هویج و... که از خواص رنگدانه های آن ها بهره مند گردید.
2.سعی کنید در صورت امکان آبهویج رو با بستنی میل کنید یعنی همون آبهویج بستنیه خودمون چون ویتامین A  موجود در آبهویج محلول در چربیه و با کمک چربی موجود در بستنی جذب می شه.
در رابطه با اثر ادویه جات روی اشتها در پست اول از من سوال شد.شنبلیله،سیر و فلفل سیاه اشتهاآور هستند.
دانه شنبلیله پایین آورنده قند خون و کلسترول خون،ملین و خلط آور است و به عنوان چاشنی و ادویه به کار می رود.
مصرف سیر سبب کاهش فشار و چربی خون می شود پایین آورنده قند خون و افزایش دهنده گلبول های سفید خون می باشد.دارای اثرات ضد عفونی کننده است و هضم کننده غذاست.
فلفل سیاه اثرات ضد میکروبی و ضد عفونی دارد و به عنوان چاشنی تند مصرف خوراکی می شود.
پس برای افزایش اشتها لازم نیست از داروهای شیمیایی که دارای عوارض مختلف هستند استفاده کنیم با همین مواد گیاهی می توانیم اشتها را زیاد کنیم.
رفرنسی که پاسخ سوال رو از توش پیدا کردم فارماکوپه گیاهی ایران بود پس می تونید به آن اعتماد کنید.
یه نظرسنجی می خواستم از شما داشته باشم.از اون جایی که دوس دارم مختصر و مفید بنویسم تا خواننده خسته نشه و از طرفی گاهی آدم تا علت امری رو ندونه بهش عمل نمی کنه به نظر شما وقتی یه نکته تغذیه ای رو می نویسم علتشم بنویسم یا نه؟
منتظر نظراتتون هم در مورد مطلب و هم در مورد نظر سنجی هستم.
 


نوشته شده توسط : مریم گلی

سفر اول!

دوشنبه 9 آبان 1390   12:31 ق.ظ

به نام خدا و به یاد خدا
بازم سلام
زود دارم آپ می کنم چون دارم می رم سفر.اول می ریم تهران بعدم قم.تا حالا سفری به این یهویی نداشتیم.امروز تصمیم گرفتیم فردا می ریم!این سفر یهویی وسط درسا و کلاسا به خاطر حال بابام برنامه ریزی شده که بریم بگردیم تا روحیش عوض شه.ینی کلا سفرش حالی به هولیه!همش تفریح و گردش و ایناس.اگه جای دیدنی و اینا هم رفتیم عکس می گیرم که شوما هم بیبینین.
واسه همه مسافرا دعا کنین واسه ما هم همین طور
از اون جایی که پروازمون اول صبحه و الانم تا اول صبح چیزی نمونده و منم هنو ساکمو نبستم دیگه باید برم سراغ کارام.

خدا یار و نگهدارتان


نوشته شده توسط : مریم گلی

یه خبر خوب ،یه خبر بد!

جمعه 6 آبان 1390   10:38 ب.ظ

به نام خدا و به یاد خدا
سلام
تو زندیگیتون  ترجیح می دین اول کودومو بشنوین؟اول خبر خوبه یا اول خبر بده؟
هروقت از من این سوالو می پرسن می گم اول خوبه چون شاید خوبه بتونه کمکم کنه تا با بده راحت تر کنار بیام .
پس اول خبر خوبه:
سه شنبه رفتم امتحان شهر رانندگی دادم و خدا رو شکر قبول شدم.واقعا خوشحال بودم و هستم چون کلاساشو تقریبا 1 سالو 10 ماه پیش رفته بودم و هیچی یادم نمونده بود ولی با تلاش فراوان تمومش کردم.
و اما خبر بده:
دوس ندارم اینجا چیزای ناراحت کننده بزارم ولی زندگی هم خوشحالی داره هم ناراحتی.
بابام یه کم حالش خوب نیس منم که شدیدا بابایییییییییییییی!اصن زندگیم به هم ریخته.
واسش دعا کنین زود خوب شه



نوشته شده توسط : مریم گلی

روز جهانی غذا مبارک!!!

جمعه 29 مهر 1390   11:55 ب.ظ

به نام خدا و به یاد خدا

این عنوان باعث شد تا یکشنبه هفته گذشته ما کلی خرج کنیم و کلی بهمون خوش بگذره.
ازون جایی که رشتمون تغذیس و تقریبا این روز یه ربطی به ما داش با بچه های کلاس تصمیم گرفتیم که یه جعبه
شیرینی تر بگیریم و بریم به استادا تعارف کنیم دل استادا رو شاد کنیم!
وارد اتاق اولین استاد شدیم و گفتیم امروز روز تغذیس ما هم شیرینی اوردیم.خوشحال شد ولی بلافاصله گفت:امروز
که روز تغذیه نیس روز غذاس!!!
بقیه ی اساتید هم با این که خیلی خوشحال شدن ولی همه به این نکته اشاره کردن ما هم به رگ غیرتمان برخورد و
گفتیم حالا که روز تغذیه نیس روز غذاس میریم یه ناهار(غذا!!!)توپ با بروبچ پایه می خوریم!
و همین کارم کردیم
ناهار همون روز با 3 تا از دوستام پا شدیم رفتیم رستورانی که تو دانشگا زدن.اینم عکسش
پی نوشت 1 : 20 مهر تولد دخمل خواهرم بود با کلی تاخیر بهش تبریک می گمو هوارتا بوسش می کنم
پی نوشت 2 : 15 آبان کنفرانس پاتوفیزیولوژی دارم می خوام بترکونم احتمالا اسلایداشم اینجا بزارم اگه کسی نیاز داش برداره.


فعلا...


نوشته شده توسط : مریم گلی

بازم کلاسا شرو شد!!!

شنبه 23 مهر 1390   08:36 ب.ظ

به نام خدا و به یاد خدا
سلام
ترم جدید با استادا و درسای جدید شرو شد
یه استاد هندی الاصل داریم که با لهجه افغانی،فارسی حرف می زنه و استاد زبان تخصصیمونه!!!!

یه استاد پاتوفیزیولوژی داریم که جلسه اول 300 صفحه کناب رفرنسو داده بین بچه ها تقسیم شه که دانشجو ها کلا درسو تدریس کنن!!!!!!و آقا بشینن سر کلاس بخورن!!!

یه استاد فارماکولوزی داریم که بنده خدا اعصاب مصاب نداره هر لحظه ممکنه عصبی بشه و هرچی از دهنش درومد بت بگه البته از حق نگذریم استاد خوبیه استاد تمامه!!!!!!

یه استاد تفسیر موضوعی قران کریم  داریم که کلاسش 2-4 ه،ساعت 2:15 میاد سر کلاس 2:50 هم کلاسو تعطیل می کنه!!!!!

خلاصه واقعا با اساتید و روش های تدریس جدید آشنا شدیم.


نوشته شده توسط : مریم گلی

مریم گلی

چهارشنبه 20 مهر 1390   11:37 ب.ظ

به نام خدا و به یاد خدا

سلام

بالاخره بعد از گذشت ماه ها از ساخت این وبلاگ بنده پست اولمو شروع می کنم.

خیلی وقت که تو فکر ساختن و داشتن یه وبلاگم ولی تصمیمم قطعی نمی شد تا امروز!

یکی از دلایلش این بود که یه قالب قشنگ پیدا نمی کردم و هنوزم پیدا نکردم!

بنده دانشجوی رشته تغذیه هستم.

تمام تلاشمو به کار می گیرم که مطالبی جالب و خواندنی رو درباره روزانه هام و مطالب علمی مفیدی رو در رابطه با رشته تحصیلیم در اختیارتون قرار بدم خوشحال می شم اگه با نظراتتون به من کمک کنین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 1:6  توسط مریم گلی  |  4 نظر


(همون طور که می بینین این مطلب کپی پیست شده چون بنده آدرس وبلاگمو عوض کردم و این پست اول اون وبلاگه)


نوشته شده توسط : مریم گلی